سفارش تبلیغ
صبا
مردمان را روزگارى رسد بس دشوار ، توانگر در آنروز آنچه را در دست دارد سخت نگاهدارد و او را چنین نفرموده‏اند . خداى سبحان فرماید « بخشش میان خود را فراموش مکنید . » بدان در آن روزگار بلند مقدار شوند و نیکوان خوار ، و خرید و فروخت کنند با درماندگان به ناچار و رسول خدا فرموده است با درماندگان معاملت مکنید از روى اضطرار . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :15
بازدید دیروز :10
کل بازدید :3897
تعداد کل یاداشته ها : 26
97/8/25
5:9 ع

نگاه های پرماجرا

کارهای نا تمام

سنگی های بی هدف

و شاید لذتی ابدی برای نجات از سیاهی نوع دوم !

یادت می آید گفتی دست هایی بی ریا

پاک و امن

سیاهی را از من و وجود پرتلاطمم ربود ؟!

یادت می آید همیشه ، همیشگی بودم و

شاید از ازل مأمنی میجستی برای آسایش ؟!

تنهایی از نوع امتحان

انتظاری از جنس عذاب

از سال ها همراهی ام کرده است .

انتظار با او بودن

انتظار رسیدن

انتظاری دروغین .

و شاید اکنون انتظاری که با یک صفحه سفید و

یک تصویر و

یک جفت چشم لرزان و

چند لحظه ای اندیشیدن پایان گیرد .

اما دریغ از درنگی

صفحه ای

تصویری

چه رسد به چشم لرزان .

زمستان در راه است .

روزهای بی خاطره

خاطره ساز خواهند بود برای من

برای ما شدن .

شب را به تصویر کشیدن همانند بر هم زدن خواب یک مرغ مینا !

صبح را باور کردن

و به دروغ پی بردن

و فرار کردن از خفاش وجود .

لذت یک تصویر که شاید تا ابد

نیمی از چهره مهربانش را برایت بازگو کند .

فکرهایی که در چند قدمی ستاره شدن پرواز را

به سکنی گزیدن ارجح می کنند و

هرگز اسیر قلم سیاه بی رنگم نمی شوند .

انتظاری مثال زدنی که بارها با نقطه چین ها تکرار خواهد شد .

نقطه چین های که از صدها حرف و

سخن گاهی بهتر اثر می گذارند .

کار ما از اثر گذاشتن و تصویر ساختن ماه هاست که گذشته است .

دروغ هم همسایه رو به روی ما شده است این روزها .

حوض خانه ما خالی از رقص ماهی هاست .

برگ های غم آور خزان سطح حوض را برایم سرخ کرده اند .

شمعدانی ها را دیگر نمی جویی ؟!

آن ها فقط سبزند.

گویی غم در دل شان هرگز رسوخ نمی کند .

پاییز را سبز می گذرانند

زمستان ها سفید می شوند

بهار با من به دنیا می آیند

و تابستان سرخی خون شان را به رخم می کشند .

دو چشم سیاه شب ها را با شمردن ستارگان بیدار می ماند و روزها به ارزش نداشتن «کسی» فکر می کند .

چقدر راه لازم است که به بی ارزش بودن «کسی » رسید ؟!

چقدر پله تا طبقات بخشش باقی مانده است ؟!

بهشت موعود که می گفتند همین است .

حیاطی

حوضی

ستاره ای

و شاید تابی .

مرغ مینا هنوز هم بیدار است .

من بیدارش کرده ام

با صدایی بی گاه که بهشت را تصویر می کند و بخشش را می جوید .

اما هنوز بغ کرده

و در کنج قفس به تنهایی خودش قسم می خورد

و تنها گذاشتن مرا تنها درمان می داند .

فقط یک جمله می گویم و می روم ؛

"انتظار را کوتاه کن...!"


  
  

بی عشق ،

آدمی گنگی خواب دیده است .

کسی که عشق را تجربه نکرده ،

به معنای واقعی کلمه ،

هنوز متولد نشده است .

چنین شخصی ، به لحاظ ظاهری ،

خارج از زهدان مادر زندگی می کند ،

اما به لحاظ روحی دچار قبض و گرفتگی ست

و درهای وجودش ،

به روی باد و باران و خورشید و آسمان بسته است . او در حصار

ترس زندانی ست .

اگر بسته بمانی ،

انرژی هایت در درونت می چرخند ،

به بیرون جاری نمی شوند

و به دریای هستی نمی ریزند .

اگر تماس تو با هستی ،

با آن کل یگانه ،

قطع شود ،

دچار خسران می شوی و احساس بیچارگی می کنی .

اگر از جاری شدن بمانی ،

راکد می شوی ،

مرداب می شوی ،

می میری ،

می گندی ،

آن گاه دیگر نه رودی پر خروش ،

بلکه مردابی گل آلود هستی .

ترس ، فقط مرگ را در چنته دارد ؛

زیرا کمترین اثری از آثار حیات در آن نیست .

اما همین انرژی

اگر گشوده باشی

به عشق تبدیل می شود .

درها و پنجره های وجودت را بگشا .

نفـس بکش  .

ببین .

همان انرژی ، همان آب راکد ،

هنگامی که در بستر رود سرازیر می شود ،

بی آبی زلال تغییر ماهیت می دهد .

جهت جریان رودخانه دریاست .

همین جهت است که شفافیت می بخشد ،

زلال می کند .

زیرا رو به سوی امری متعالی ، قدسی و بی کرانه دارد .

زندگی را عاشقانه زندگی کن ،

نه هراسان .

اگر زندگی را عاشقانه سپری کنی ،

دلت بستر رودخانه ی تمامی شعرهای جهان خواهد شد ،

لطیف خواهی شد ،

شفیق خواهی بود .

آن گاه نه تنها خود سعاتمند خواهی زیست ،

بلکه وجودت برای دیگران نیز سعادتی خواهد بود .

#مسیحا برزگر

 


  

روزی دروغ به حقیقت گفت برویم دریا

شنا کنیم

حقیقت ساده پذیرفت و آنها رفتند

حقیقت تا لباس هایش را در آورد

دروغ آنها را دزدید و فرار کرد

از آن پس حقیقت عریان و زشت است

ولی دروغ در لباس حقیقت زیباست


96/3/30::: 4:36 ع
نظر()
  

زمانی حرف بزن ،

که ارزش حرفت بیشتر از سکوتت باشد

و زمانی دوست انتخاب کن ،

که ارزش دوستت بیش از تنهاییت باشد ...!


  
  

زندگی به افراد شجاع تعلق دارد.

بزدلان ، زندگی گیاهی دارند .

آدم های ترسو آنقدر این پا و آن پا می کنند که

زمان برای زیستن از دست می رود .

آدم های ترسو به زندگی فکر می کنند ،

اما از زندگی کردن عاجزند .

آن ها به عشق فکر می کنند ، اما از عشق ورزیدن عاجزند .

دنیا پر از آدم های ترسوست .

آدم های بزدل از یک چیز خیلی میترسند :

ناشناخته .

آن ها خود را در حصار شناخته ها

 و امور مأنوس محبوس می کنند.

شجاعت زمانی تحقق پیدا می کند که

تو از مرز شناخته ها و امور مأنوس می گذری .

این کار مخاطره آمیز است .

اما هرچه بیشتر ریسک کنی ، بیشتر وجود و حضور خواهی داشت .

هرچه بیشتر چالش با ناشناخته ها را استقبال می کنی ، منسجم تر می شوی .

در مخاطرات است که روح زاده می شود .

اگر چالش و مخاطره نباشد ،

آدمی سراپا تن می شود .

برای بسیاری از مردم ، روح فقط یک امکان است ؛ امکانی که

هرگز واقعیت پیدا نمی کند .

اندک اند کسانی که از روح سرشار می شوند .


  

در عشق ، ابهامی وجود ندارد

ابهام ، در ماست .

نه تشریفاتی در عشق هست و نه فرضیاتی فلسفی . عشق ، رهیافتی ساده و مستقیم به زندگی ست .

کلمه ی ساده و بی پیرایه ی عشق ،

معجزه ای را در خود نهفته دارد .

مهم نیست که به چه کسی عشق می ورزی ،

متعلق عشق موضوعیت ندارد .

آنچه مهم است این است که

بیست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپری کنی ، همان طور که در بیست و چهار ساعت روزهایت ، بی استثنا نفس می کشی .

نفس کشیدن هدفی را دنبال نمی کند ،

عشق نیز خواهان چیزی جز خود نیست .

اگر با دوستی هستی ، نفس می کشی .

اگر در کنار درختی نشسته ای ، نفس می کشی .

اگر در آب شنا می کنی ، نفس می کشی .

یعنی هر کاری که می کنی ،

با نفس کشیدن همراه است .

عشق نیز باید همین ویژگی را داشته باشد ،

یعنی باید هسته ی مرکزی همه ی کارهای تو باشد .

عشق باید طبیعی باشد ، مثل نفس کشیدن .

در واقع ، عشق همان نسبتی را با روح دارد که

نفس کشیدن با جسم .


  

دخترک طبق معمول هر روز ، جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد . بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد : اگه تا پایان ماه ، هر روز بتوانی تمام چسب زخم ها رو که داری بفروشی ، آخر ماه کفش های قرمز رو برات میخرم .

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت : یعنی من باید دعا کنم که هر روز ، دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت : نه ، خدا نکنه ... اصلا کفش نمی خوام .

فقر اخلاقی به مراتب وحشتناک تر و غیر قابل تحمل تر از فقر مادی است .


  

شخصی از خدا پرسید : خوشبختی را کجا می توان یافت ؟

خدا فرمود: آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم .

او به خود فکر کرد و گفت : اگر خانه ای بزرگ داشتم ، بی گمان خوشبخت بودم .

خدا به او خانه ای بزرگ عنایت فرمود .

دوباره او گفت: اگر پول فراوان داشتم ، یقینا خوشبخت ترین مردم بودم .

خداوند به او پول فراوان عطا کرد .

...اگر...اگر...و اگر...

اینک همه چیز داشت ، اما هنوز خوشبخت نبود !

از خداوند پرسید: حالا همه چیز دارم ، اما باز هم خوشبختی را نیافتم .

خداوند فرمود: باز هم بخواه .

او گفت : چه بخواهم ؟ هر آنچه را هست ، دارم .

خداوند فرمود : بخواه که دوست بداری ؛ بخواه که به دیگران کمک کنی و هرچه داری با مردم قسمت کنی .

و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید ، لبخندی که بر لب ها می نشیند و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد . رو به آسمان کرد و گفت : "خدایا ! خوشبختی اینجاست . در نگاه و لبخند دیگران . "


  
Sib Thems065