سفارش تبلیغ
صبا
مردن و خوارى نبردن ، و به اندک ساختن و به این و آن نپرداختن ، و آن را که نصیب به آسانى به دست نیاید با کوشش با آن برنیاید و روزگار دو روز است روزى از تو و روزى به زیان تو ، در روزى که از توست سرکشى بنه و در روزى که به زیان توست تن به شکیبایى ده . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :15
بازدید دیروز :10
کل بازدید :3897
تعداد کل یاداشته ها : 26
97/8/25
5:10 ع

دخترک طبق معمول هر روز ، جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد . بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد : اگه تا پایان ماه ، هر روز بتوانی تمام چسب زخم ها رو که داری بفروشی ، آخر ماه کفش های قرمز رو برات میخرم .

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت : یعنی من باید دعا کنم که هر روز ، دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت : نه ، خدا نکنه ... اصلا کفش نمی خوام .

فقر اخلاقی به مراتب وحشتناک تر و غیر قابل تحمل تر از فقر مادی است .


  

شخصی از خدا پرسید : خوشبختی را کجا می توان یافت ؟

خدا فرمود: آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم .

او به خود فکر کرد و گفت : اگر خانه ای بزرگ داشتم ، بی گمان خوشبخت بودم .

خدا به او خانه ای بزرگ عنایت فرمود .

دوباره او گفت: اگر پول فراوان داشتم ، یقینا خوشبخت ترین مردم بودم .

خداوند به او پول فراوان عطا کرد .

...اگر...اگر...و اگر...

اینک همه چیز داشت ، اما هنوز خوشبخت نبود !

از خداوند پرسید: حالا همه چیز دارم ، اما باز هم خوشبختی را نیافتم .

خداوند فرمود: باز هم بخواه .

او گفت : چه بخواهم ؟ هر آنچه را هست ، دارم .

خداوند فرمود : بخواه که دوست بداری ؛ بخواه که به دیگران کمک کنی و هرچه داری با مردم قسمت کنی .

و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید ، لبخندی که بر لب ها می نشیند و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد . رو به آسمان کرد و گفت : "خدایا ! خوشبختی اینجاست . در نگاه و لبخند دیگران . "


  

شخصی از خدا پرسید : خوشبختی را کجا می توان یافت ؟

خدا فرمود: آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم .

او به خود فکر کرد و گفت : اگر خانه ای بزرگ داشتم ، بی گمان خوشبخت بودم .

خدا به او خانه ای بزرگ عنایت فرمود .

دوباره او گفت: اگر پول فراوان داشتم ، یقینا خوشبخت ترین مردم بودم .

خداوند به او پول فراوان عطا کرد .

...اگر...اگر...و اگر...

اینک همه چیز داشت ، اما هنوز خوشبخت نبود !

از خداوند پرسید: حالا همه چیز دارم ، اما باز هم خوشبختی را نیافتم .

خداوند فرمود: باز هم بخواه .

او گفت : چه بخواهم ؟ هر آنچه را هست ، دارم .

خداوند فرمود : بخواه که دوست بداری ؛ بخواه که به دیگران کمک کنی و هرچه داری با مردم قسمت کنی .

و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید ، لبخندی که بر لب ها می نشیند و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد . رو به آسمان کرد و گفت : "خدایا ! خوشبختی اینجاست . در نگاه و لبخند دیگران . "


  
Sib Thems065